تبليغاتX
محمد طاها حبيبي و باباجون

شنبه بیستم مهر 1387

تصادفي كه به عنايت آقا امام زمان (عج ) جان سالم به در برديم

اخبار روز

آرشيو اخبار

تصادفي كه به عنايت آقا امام زمان (عج ) جان سالم به در برديم

اين اتفاق در روز پنجشنبه يك روز بعد از عيد فطر در حالي كه با ماشين سمند ال ايكس شخصي خودم به همراه برادر بزرگ و كوچولوي 4 ساله ايشان رانندگي مي كردم از ياسوج به سمت باشت در حركت بودم كه بعد از روستاي دشتك سادات يك كيلومتري باباميدان وقتي جاده باريك مي شود نرسيده به پل بر اثر سرعت زياد نتوانستم پيچ را دور بزنم وقتي فرمان را كامل پيچ دادم به سمت مقابل و شاخ به شاخ با پرايد قرار گرفتم كه دوباره فرمان را به سمت خودم پيچ دادم و با سرعت تمام به سمت پل و دره رفتم كه با ديواره بتوني و سپس سنگ هاي درون دره برخورد كردم. در حالي ماشين واژگون بود از برادرم خواستم از شيشه جلويي بيرون برود.جالب اينجاست كوچكترين خراشي در اين سانحه وحشتناك به ما وارد نشد.جمعيت عظيم شلوغي جاده كه جمع شده بودند شروع به عكس و مصاحبه و ابراز خورسندي از سالم بودن ما مي كردند هيچ كس باور نداشت كه كسي سالم از ماشين سمند قوطي شده بيرون بيايد و اين را از معجزات مي دانستند يكي مي كفت من 26 سال راندده ام همچنين چيزي نديدم يكي مي گفت تا اجل نيايد مرگ انسان نمي رسد .ديگري مي گفت شيشه را خدا در بغل سنگ نگه مي دارد يعني اين... همه مي گفتند اگر غير از سمند بود پژو 405 پرايد پيكان يك نفر سالم نمي ماند بطوريكه هفته پيش يك پرايد و يك نيسان سقوط كرده بودند و همه فوت كرده بودند.به هر صورت ما از اين حادثه جان سالم بدر برديم اما يك نفر از من مصاحبه گرفت كه در زندگي چه كردي كه همه مي گويند يك معجزه است :"من نگاهي به شخص كردم ديدم شخص معتقدي است گفتم يك عمر از روي قلب و نه بخشنامه اي و نه مراسم فاتحه و اداري بلكه حقيقتا به وجود آقا و تدبير امور عالم و شيعه يقين دارم و هر روز چند مرتبه در خلوت براي سلامتيش و طول عمرش و آمدنش دعا كردم يك بار هم "من لحظه سقوط گفتم يا صاحب الزمان (عج ) بگيرش بگيرش" .

 


 يادمه موقع تولد طاها اون موقع يك موتور هوندا داشتم با خواهر زاده خانم سبحان داشتيم غذا مي برديم بيمارستان كه يك خطري از بيخ گوشمان گذشت خدا بهمان رحم كرد .اين دو حاثه شايد برايم از همه سخت تر باشد.

 

 

شايد در تصادفم چند عامل دخالت داشت نظرم اين است موقع رانندگي نبايد اصلا عجله كرد من از همان اول براي رسيدن به مراسم خواستگاري دختر عمو كمي عجله كردم رفتم روي زمين نويد و معطل شدن و غرغر كردن من كه چرا آماده نيستي و چند جا معطل شديم ريشه عجله در دلم كاشته شد اگرچه پيچها را با آرامش گذراندم اما به خيال تخت شدن جاده سرعت رفتم.نكته دوم اينكه ما روي يك قضيه با نويد سرگرم صحبت گرم بوديم كه نبايد ضبط و سرنشينان راننده را سرگرم كنند.راننده بايد شش دونگ رانندگي كند.

 

 

روز قبل خانم خواب ديده بود كه من و برادر تصادف مي كنيم اما من گفتم چون فردا مي خواستيم برويم در فكرش بودي جالب اينكه بعد از طلوع چرتي رفتم همين صحنه تصادف را با برادر ديدم نكته جالبتر اينكه طاها قبل از تصاف داشت براي ماماش تعريف مي كرد كه بابا با عمو تصادف مي كرد امام اومد تو ماشين ...بعدا خواهر خانم گفت خواب ديدم ماشينت مدام روي آب مي زند بلند مي شود دوباره به آب مي خورد يك زني آنطرفتر گفت هيچش نمي شود...همسايه مارم امه بود به مادرم گفته بود خواب ديدم دوتا پسرت بنزين روي خودش مي ريزد آتش بزند....

 

 

به خدا قسم در كل تصادف يك لحظه نترسيدم با خونسردي به نويد گفتم كمربندت را باز كن هيچم نيست براي مال دنيا يك لحظه ناراحت نشدم تنها لحظه اي كه ترسيدم و ناراحت شدم موقعي بود عموها از دره پايين امدند اول عارف بعد عمو حسن و احمد و عليرضا روبوسي كردند و بعد هم كه باشت رفتم مار به شدت ترسيده بود گفت يك بار ديگر خدا مي خواست من بدبخت بشم به اميد و سمانه پرخاش كرد كه چرا از بعدالظهر به من نگفتي ؟من ديدم مردم ميان ميرن كساني كه اصلا خونه نمي امدند ...
نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 11:9 |  لینک ثابت   •