سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
بخش پنجم از زندگي طاها: طاها و اولين محرم زندگيش

اين هم عكسي از محرم بعد از پايان مراسم در مسجد امام سجاد (ع ) باشت:از راست به چپ غلام محمد محمدپور خودم وسيد عين الله رضايي و حاج مرتضي درودي اصل . پشت سرمان حاج علي اكبر جعفري رئيس كانون فرهنگي

اين عكس پايين هم گوشه اي از مراسم مسجد در روز عاشورا مي باشه مسجد امام سجاد انصافا مثل نگيني در استان مي درخشه همه جوانان تحصيل كرده با اخلاص و باوضو و محزون و با معرفت تنها مسجد باشت كه هياتي مي زنه ايستاده و بي حركت و مراسم را با قرآن شروع سپس سخنراني ديگه بيشتر نگم ريا ميشه .... هر هيات جداگانه به سمت گلزار حركت مي كنه كه مديريت اولين حرف را در اين مراسم مي زند چون تعداد هيات ها زياد است سرو صداي طبل ها و بلندگوها مي طلبه كه يه طوري قصر در بري و الا گير مي افتي مخصوصا چه موقع ماشين حركت كنه كه با مداح هماهنگ باشه و سينه زنها خسته نشن.اونجا كه روي گلزار رسيدي به هر هيات ۱۰ دقيقه وقت ميدن بره بالاي سن و مداحي كنه كه مديريت مهمه سريع هيات را به جايگاه ببري. همه به اتفاق آرا با اختيارات كاملبنده را انتخاب مي كردند الان ۵ سال است كه اين مسئوليت را دارم و افتخار مي كنم..

طاها اين هم عمو اميد كه كار سخت بلندگوها را به عهده گرفته ... در تصوير صادق حبيبي و حاج آقا گنجه اي و حسن محمدپور و محمد مرزبان و حميدرضا حبيبي ديده ميشن

يك عكس از جوانان پس از ظهر عاشورا و اقامه نماز ظهر عاشورا در گلزار معمولا خود ابا عبدالله عنايت خاصي داره و هر سال يك نفر بچه هاي مسجد را دعوت به ناهار مي كنه ..

اين هم عكس دو دوست و يار قديمي .انصافا وقتي به ياد دوران خوشي كه بچه هاي قديمي مسجد مي افتم كمي حسرت آن دوران را مي خورم چه شور و اتحاد افرادي مثل مرحوم فرهنگ محمدپور ،عليرضا حبيبي ،نويد حبيبي ،علي اكبرجعفري داريوش مرزبان و احمد مسلمي ،علي مسلمي سيد شجاع حسيني...
شنبه نوزدهم مرداد 1387
بخش چهارم از زندگينامه محمد طاها :طاها در باشت و آبده گاه شش ماهگي طاها
اين عكسا بهمن ماه ۸۴ باشت و آبده گاه گرفته شده شش ماهگي طاها

شايد كمي بي مناسبت باشه اما بايد طاها در آينده بدونه قوم خويشاش كيا بودن اين عكس دايي حاج حسين جعفري از بزرگان و معتمدين باشته هيچ وقت زحمتاش براي ازدواجم را به همراه عمو مشهدي الله بخش حبيبي فراموش نمي كنم هر وقت مانعي در بحث ازدواج بود اين دوتا رابر مي داشتم تا دعواي من و دائي هاي خانم را حل كنه .اون شعري كه حاج حسين به شوخي تو ماشين در برگشتن در گردنه شلال دون خوند رو فراموش نمي كنم الان هم با همان شعر هميشه سربه سرم ميزاشت به تعبيري خارم مي كرد

اين هم عكس طاها كه من مي گفتم طاها خلبان

اين دوتا عكس هم در رايات الحسين يا همان چشمه هاي دعا كه در اين سالها در گچساران فعاليت داشتم گرفتم منزل آقاي قشقائيان دامادمان كه خودشون قشم تشريف داشتند و هر ماه در يك خانه در گچساران برگزار مي شد .خوب رونق داشت آقاي سيد عين الله رضايي مداح و باني آن آقاي نيرومنش در شركت نفت بود بنده هم گاهي سخنراني مي كردم


دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
بخش سوم از عكسهاي محمد طاها رفتن به باشت چهار ماهگي طاها
شايد اين عكس ها را از مسجد براي اين گذاشتم كه نيمي از ارتباطات من به بچه هاي مسجد بر مي گردد و بچه هاي مسجد علاقه خاصي به محمد طاها دارند هميشه از احوال طاها مي پرسند.۰۹-۸۴

يك عكس جالب و يادگاري كه البته با فتوشاپ كنارهم قرار گرفته است از بچه هاي مسجد امام سجاد (ع ) باشت جواناني كه بدون اغراق در استان بي نظيرند همه با تحصيلات دانشگاهي و حوزوي كه در باشت شناخته شده اند.تا جائيكه مسئولين شهر هميشه به حمايت معنوي آنها نياز دارند يادمه بخشدار در يك مراسمي كه فرماندار و امام جمعه گچساران حضور داشت از عدم دعوت و هماهنگي بچه ها با ايشان گلايه داشت و ناراحت بود .البته من هم گفتم مقصر خودتي كه به مسجد نمي روي .بخشدار و شهردار هاي قبلي از جمله حاج نيك روز و حاج امام بخش حبيبي و حاج خادمي و حاج قادر جعفري حمايت زيادي از فعاليت هاي مسجد مي كردند. خيلي از بچه ها در اين عكس غايبند بچه ها ببخشند ...

اما اينكه گفتم بعضي ها غايبند شايد تصوير زير باشه گل سرسبدي كه انصافا بي نظير بود جايش در اين دنيا نبود يعني فريدعزيز كه عكسش در پشت سر طاهاست.

لازم مي دانم چندجمله از فريد بنويسم .جواني كه روزهاي آخري كه به منزل ما گچساران آمده بود درنماز شبش چنان گريه مي كردكه حسادت مي كردم و موقع غذا كه كم غذا خورد گفتم چرا نمي خوري ؟ گفت وحيد به جايي رسيده ام كه غذا خوردنم و حرف زدنم بايدبراي خدا باشد.ايشان كه بورس وزارت اقتصاد بود شايد از بين برادران به دليل اقامتش در تهران بيشتر از همه من بهش سر مي زدم چهره مان آنقدر شباهت داشت كه نگهبان خوابگاه هميشه اشتباه ميكرد مسئول بسيج دانشكده و بي ادعا و خاكي پيگيري كننده و دستگير مستضعفان.... از حقوقش به فقرا مي بخشيد بعد ها چند نفر به من گفتند اين كولر در منزل ما از پول ايشان است يا جواني مي گفت من سربازش بودم و ايشان تافهميد متاهلم كارت عابر بانك را داد كه من هر چه مي خواهم پول بكشم .... بله دوست نه برادري كه اگر يك روز زنگ به من نمي زد نگران مي شدم رفت و برادرش را در اين عالم خاكي تنها گذاشت .هيچ گاه جرات نام بردنش را در كنار مادر ندارم چون مي دانم به آشپزخانه خواهد رفت و دور ازچشمان ما اشك خواهد ريخت .مادري كه هر وقت مي گفتيم روزي به مشهد مي بريمت مي گفت اگر بخام برم با فريد جونم ميرم و اگر مي گفتيم پيش خودمون مي بريمت نگهداريت مي كنيم مي گفت اخر عمرم رو فقط پيش فريد جونم زندگي ميكنم .جز اين لحظه كه اين جملات را مي نويسم و اشك از چشمانم سرازير است در موقع دفنش لحظه اي اشك نريختم چون مي دانستم فريد مربوط به اين عالم نيست .و هيچ گاه العياذ بالله به كار خدا معترض نبوديم.
سه شنبه هشتم مرداد 1387
بخش دوم برخوردبا طاها و خواب ديدن طاها 3 تا 4 ماهگي طاها
اين هم چند تاازعكسهاي طاها در چهار ماهگي ۰۹/۸۷
اين هم عكس طاها در چهار ماهگي ۰۹/۸۷ ببين چه فيگوري گرفته اين طاهاي بابا

گچساران منزل آقاي قشقايي دامادمان مستاجر بوديم .اينم كار خاله پوران كه داره ميگه اگه دختر بود بهش ميومد .لپاي محمد طاها هم خودش حكايتي داره .هر كه مي رسيد مي بوسيد مدام قرمز بود و مادرش مدام پماد ميزد به صورتش

- اينم بابا بزرگشه كه براي اولين بار طاها رو ميبينه منزل اقاي قشقائيان دامادمان كه ما اونوقت مستاجرش بوديم خودشون قشم بودند



