جمعه یکم آبان 1388
بخش بيست و يكم از زندگي محمدطاها و محدثه سفر به قم(پنج سالگي طاها و پنج ماهگي محدثه)
اين اولين سفر برون استاني ما با محدثه بود كمي مي ترسيدم اذيت شويم اما با توسل به وليعصر اواحنا له الفدا سفر را شروع كرديم اگرچه قم بسيار شلوغ بود اما همجواري حضرت معصومه و ديدار دوستان مشكلات سفر را هموار كرد.
اين هم عكسهايي از سفر عكس پايين محمد علي پسر سيد موسوي طلبه قم و داماد خواهرمان:

عكس پايين حاج اقا خوشجان روحاني خوش نفس و سخت كوش ۲۰ ساله دروس حوزوي

در راه برگشت از مسير صلفچگان شهر وزوان



برگشت به منزل به عنايت اقا امام زمان عج

سه شنبه سوم شهریور 1388
دو خصلت محمد طاها

خوب يا بد بايد گفت و خودم نمي دانم بايد تلاش كنم تغيير كند يا اصلا خوب است يا تغيير كردني نيست....
اول :محمد طاها بسيار عاطفي است كوچكترين اعتراض و اخمي را برنمي تابد.به تعبيري به شدت زود رنج و بسيار لطيفاست .حتي از اينكه كسي رو نارحت كرده باشه رنج مي كشه مثلا اگر چيزي براش خريده باشم اولش بگه بده اما مي ترسه من ناراحت شده باشم توجيه مي كنه كه اگه همينطوريه خوبه مثلا انگور خريده بودم اول گفت اينكه سبزه بعدا فكر مي كرد من ناراحت شدم مي گفت انگوراي اينجوري بهتره اگه يه طور ديگه باشه له ميشه بده ..... ديروز با ماشين از ميدان جانبازان ياسوج مي گذشتيم پليس به من اشاره كرد براي كمربند و من تشكر كردم .طاها پرسيد چي گفت :من گفتم يكي گفت كمربندبزن .بعد گفت بچت از شيشه نره بيرون. حالا بيا و طاها رو آروم كن . اين روزها دو تا جمله ياد گرفته كه اگرعصباني بشه ميگه .خيلي خنده داره "اولادگوش نگير " "بي گوش نگير " " كل گوش نگير " ....اينها اوج دشنامشه و عصبانيت. اينجمله رو هم ازبركت تلويزيون ياد گرفته كه گفت" قلط ميكنه پليسه " ...
مي ترسم زجري كه خودم ميكشم طاها بكشه از كوچكترين برخوردي ناراحت ميشم طاقت توهين و انتقاد شخصي را ندارم .
دوم : طاها غرور عجيبي داره .به هيچ عنوان اشتباهش را نمي پذيره.كلي توجيه ميكنه.اگر دريك بازي كامپيوتري امتياز از دست بده بازي را از اول شروع ميكنه.
يامثلا اگه ازدوچرخه بيفته يا موقع راه رفتن زمين بخوره اگه دردش نكرده باشه همينكه كسي اونو ديده باشه خيلي ناراحت ميشه و اگه دردي نداشته باشه سعي ميكنه توجيه كنه يا به من حرف بزنه.كافيه در اوج درد بهش بگم يكنفر داره رد ميشه خودشو كنترل ميكنه نفهمه خورده زمين ...
خلاصه چالشي براي من و اينده طاها است كه كمي تندي كنم تا از اين لطافت دربياد ....اونم با اين جامعه كلك بازي و بچه هاي مردمي كه گرگند.
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
بابا و محدثه



به نظرم خوبه آدم تجربه دو فرزند (كه اگر از دو جنس باشد بهتره) را تجربه كند .الان محدثه خانوم تقريبا سه ماهگيش را تمام مي كند شنيده بودم مي گفتند دخترخودشو براي بابا خيلي لوس مي كند اما من اينو امروز تجربه كردم در همين سه ماهگي ازبغل مامانش گريه مي كرد مي خواست بياد تو بغل من و خودش رو مي انداخت من فكر كردم شايد قضيه جدي نباشد سه ماهه چه مي فهمه بابا يا مامان كدومه اما با چند بار دست به دست كردن بين من و مامان فهميديم قضيه جديست...![]()

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
بخش بيستم :محمد طاها و محدثه در زيارتگاههاي ياسوج (24تيرماه 88)
بگذريم اولين سفر برون منزلي كه محدثه خانوم رو به همراه ننش و خاله اش برديم توفيق زيارت دو تن از امامزادگان بزرگوار ياسوج و دو برادر به نامهاي امامزاده حسن (ع) در تنگ مهريان و امام زاده شاه قاسم بود خوش گذشت و عكسهايي ازمحدثه و محمد طاها هم گرفتم گفتم بد نيست بزارم رو سايت ..... اين روزها همه مي پرسن قيافشچطوره روي بابا يا مامانش رفته ...... من كه نظرم اينه ظاهرش ۸۰ درصد مامانشه ...مجبور شدم عكسش رو بزنم مثل كوچولويي طاها است جالب اينجاست محدثه مثل كوچولويي هفته هاي اول طاها موقع خواب دستش را زير بالشت مي گذاره يعني همان عادت هميشگي خواب من (بابا).....عجيب اين خلقت انسان اين بچه ازكجا مي فهمه ![]()

امامزاده شاه قاسم ياسوج ۲۴ /۰۴/۱۳۸۸

البته اين طور گرفتن محدثه ربطي به توضيحات مطالب بالا نداره يعني دوست داره محدثه را بغل كنه ![]()

جمعه هشتم خرداد 1388
بخش نوزدهم : تولد محدثه بابا در دهه فاطميه (4 خرداد ماه 1388)
بالاخره 9 ماه زحمت و رياضت شبانه روزي من و مامان طاها نتيجه داد تا در تربيت محدثه خانم انچه تكليفمان است عمل كرده باشيم چه قبل از بچه خواستن كه من آب وغذاي هيچ كس را تا 40 روز استفاده نكردم و در طول بارداري مادرش چقدر سختي كشيد و از كوچكترين لقمه هم دوري گزيد تا نتيجه آن دختري باشد با نام محدثه خانم كه در اين ايام فاطميه چشم به جهان گشود.

وقتي برايش نام محدثه انتخاب كرديم خيلي وسواس پيدا كردم كه ايا همين نام باشد تا اينكه در سحرگهي استخاره به قران زدم آيه ۶۲ سوره نور آمد كه سوره نور متعلق به زنان است "انما المومنون الذين .... مومنان حقيقي انهايي هستند كه ....اي رسول انان كه از تو اجازه خواهند به حقيقت اهل ايمانند پس چون از تو اجازت طلبند كه در بعضي مشاغل امور خود را انجام دهند آنان هر كه را خواهي اجازه ده .
با اين ايه مصمم به نام محدثه شدم.
در گوشش اذن و اقامه گفتم اما نمي دانم چرا بغض گلويم را فشرده بود شايد از ورود يك انسان به زندگي و اينكه اخرعاقبتش چه ميشه نمي دانم اما جنس دختر خودش يك محبت محسوس دارد .
زياد از رفت امد بيمارستان خسته نشدم اما وقتي براي تست شنوايي و بينايي و اكو قلب بردمش خيلي ترسيدم مخصوصا اين مكثهايي كه خانم هاي پرستارمي كردند حاضر بودم يك چك بنويسم بگن سالمه ......خدا را شكر شكر شكر
البته اين روزها يك مشكل ديگه هم داريم : خيلي روي طاها كار كرديم تا زمينه ورود محدثه را فراهم كنيم اما هنوز هم متوجه هستيم كه كمي حسادت دارد گاهي ميگه "كاش محدثه نبود .... اصلا ميخايد من از اين خونه برم ديگه پسر نداشته باشيد ..... كاش به جاي ابجي يك پسر بود ... "
من كه ميگم روانشناسي كودك و تربيتش خيلي سخته مثلا طاها ميخاد دست به سر محدثه بزاره اگه بگي اين كار رو نكن حس حسادتش رو تحريك مي كني اگه بزاريش خطرناكه بايد با هزاركلك حواسش رو پرت كني ..
زماني اين مطلب را شايد من و محدثه بخوانيم كه خدا مي داند چه خواهد شد ...اما شايد بغض گلويمان را بگيرد ...
خدا عاقبت ما و فرزندانمون رو ختم به خير كنه
اين دعاي هميشگي من بوده :خدايا فرزندانمان را صالح سالم عالم قرار بده
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
يك عكس از طاها در عيد امسال 1388(عكس از موبايل عمو سعيد گرفته شده)

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
امان از چشم زخم!!
وقتي گفت ماما يك كاري برام بكن من بيشتر ناراحت شدم به ياد اقا ابي عبدالله افتادم كه چه دلي داشت در حالي بي بي رقيه سه ساله اش جلوي اسبش رو گرفت كنارش زد و به سمت ميدان رفت.
تنها چيزي كمي امروز سر حالم اورد اين بود :بعد از اينكه زنگ زدم خونه حال طاها رو بپرسم مامانش گفت هنوز فكش درد مي كنه .... بعد از تماس من طاها به مامانش گفت :"به بابا مي گفتي طاها حالش خوبه تا خوشحال مي شد "
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
طاها و اسباب بازي
عيد دو هفته اي باشت بوديم طاها دلش براي اسباب بازي هاش تنگ شد .وقتي رسيديم اسباب بازيهاشو بيرون ريخت.البته اينها همه اسباب بازيهاش نيست.وقتي قطارش ميكنه يك دور خونه رو ميزنه..
شنبه هفدهم اسفند 1387
طاها و ماشين برقي اسفند ماه 87
هميشه ميگم خوش به حال طاها
تمام خرجي كه من در ۵ سال دانشگاه شيراز كردم با وام و پول غذا و خوابگاه كه دولت از من مي خواد ۱۸۰ هزار تومان يعني به اندازه اين ماشين طاهاست![]()


شنبه بیست و هشتم دی 1387
بخش هيجدهم از زندگي من و محمد طاها ديماه 1387
طاها يك مدتيه با كامپيوتر زياد كار مي كنه و من خيلي موافق نيستم. براي سلامتيش مي ترسم.اون روز يك عكسي به پشت زمينه اضافه كرده كه هر چي گفتم نگفت چطور عوضش كرده.دو بار ديگه اين كار رو كرد من متعجم از كجا عكس خودش رو اضافه ميكنه...![]()
![]()


هواي سرد ياسوج مجبورمان كرد طاها را مجهز كنيم.طاها با برفها كيف مي كرد.


