تبليغاتX
محمد طاها حبيبي و باباجون

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391

ذوق و سلیقه محدثه

واقعا آدم اگر دختر نداشته باشه ذوق و و سلیقه دخترانه را درک نمی کنه

منظورم محدثه است اون روز نگاهش می کردم می خواست یک نخ را سوزن کنه بعد هم شروع به دوختن یک پارچه کرد.

این غیر از شستن ظروف و اشپزی کردن و عروسک بازیه .

البته این کارها درد سرهایی برای ما هم داره ... از باز بودن یخچال تا آبهای مفتی که باد هدر بره و خطر اجاق گاز ...

کارهایی که هیچ وقت ندیدم طاها یک بار در یخچال را باز کند یا کتاب پاره کند یا ..

خدا صبری به ما بدهد ...

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 12:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم فروردین 1391

نوروز1391 منطقه زیبای بعد از آبدهگاه باشت

امسال عید همراه برادارن و بچه هاشون و شیخ محسن دامادمون رفته بودیم منطقه زیبای نزدیک کوه خامی.

حالا محمد طاها ۶ سال ونیم و محدثه ۲ سال و ۸ ماهگی است.

جمع جمع بود بچه ها حسابی بازی کردند.

از حادثه بد این روز سوخته شدن ای محدثه بود که تمام ایام عید زمین گیر شد البته خوشبختانه الان به راحتی راه می رود.

 

 عکس بالا محمد طاها و امیر محمد پسر عمو امید

عکس بالا محمد طاها و عمو سعید و امیر رضا پسر عمو علی

عکس بالا خودم و شیخ محسن و عمو سجاد

عمو امید در حال کباب کردن و عمو سعید در حال عکس خودم و شیخ محسن

 زینب خانم دختر عمو سجاد در اولین نوروزش

عکس بالا اولین عکس از دختر عمو سجاد است که در این وبلاگ گذاشته شده است اسمش زینب خانمه

معلومه محدثه ما خیلی خوشش از نی نی میاد

 

 

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 10:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم دی 1390

قصه های شب طاها

مدتی است محمد طاها فقط با قصه خواب می رود . آن هم قصه فقط امامان و پیامبران

من هم از بس همه از پیامبران و امامان گفتم دیگه چیزی یادم نمیاد ... کافیه بفهمه کمی تکراری میگه :

بابا این تکراریه یکی دیگه بگو .....

خوش به حال محمد طاها توی بچگی ذهنش برای همه مطالب آماده است .اگر یک روزی داستانی تو کتابش خوند میگه اینو بلدم ...

حالا شما قضاوت كنيد مگه ما چند تا داستان پيامبر يا امام داريم ؟ كه تكراري هم نباشه ..

اخر شب تو فكر اماده كردن يك داستان جديدم

طاها بسيار بدش از خوابيدن مياد .مثل آدمي كه از مرگ بترسه طاها دوست داره بيدار باشه و نخوابه ... به ندرت ياد دارم طاها خودش خوابش اومده باشه و لو ساعت ۱۲ شب باشه .. از صبح كه بيدار ميشه تا شب يك سر مي دوه و تحرك داره شب هم دير ميخوابه .

صبح كه براي مدرسه هم ميخاي بيدارش كني براي ما زجر آور شده ... به زور بيدار ميشه .

اين يعني سخت ترين شرايط براي ما

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 13:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم دی 1390

محدثه و چادر

وقتی محدثه همراه مامانش میرند مدرسه طاها که بیارنش چنان این چادرش رو قشنگ میگیره که تو خیابون همه بهش نگاه میکنن و بسیار ناز میشه ...

تو خونه هم چادر میزنه عروسکش رو بغل میکنه که من وقتی تو جلدش میرم میگم جل الخالق از این دخترا که چقدر زرنگند و بلدن چادر بگیرند و از همین الان مادری کنند .... اصلا انگار این چادر گرفتن رو فطری خدا تو ذاتشون گذاشتن و الا من به این بزرگی نمی تونم مثل محدثه چادر بزنم...

محدثه دو سال و هشت ماهگی دیماه 1390 منزل تاوانه مستاجر بودیم

 

دو سال و هشت ماهگی محدثه دیماه 90

 

 

 

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 9:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم دی 1390

طاها و کیارش

این روزها هر وقت طاها مدرسه می رود و برمی گردد مامانش ازش می پرسه تو مدرسه چه خبر ؟ معلمت چی درس داد ؟ ورزش کردی ؟

خلاصه حرفم روی  این سوال اخره !!

طاها میگه یک کیارشی تو کلاسمونه همه بچه ها میرن طرف اون .. چون زورش بیشتره .... اما من یک طرف هستم از شانس من چند تا کوتوله میاد طرف من .

خوشحال شدم از اینکه طاها زیر بار نمیره و حاضره بباخه اما طرف کیارش نباشه

 

 

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 13:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم دی 1390

اولین نماز رسمی محمد طاها

دو روز پیش با شیخ محسن (دامادمون ) و بچه ها در مورد بچه حاج آقا نهیرات صحبت شد که چهار سالش است اما بسیار محجوب و با حیاست .خدا برا شیخ نگهش داره من روزی یاسوج آمده بود دیدمش...

من گفتم محدثه به دو چیز علاقه نشان می دهد که طاها حوصلش رو نداره ..

یکی درس خوندن که محدثه شبانه روز کیفش کولش است و مدام دوست داره بنویسه و بخونه ....

یکی نماز و عبادت است که محدثه دوست داره مدام نماز بخونه ...چادرش را سر میکنه و کنار ما وایمیسه ..

البته طاها بی تفاوت است من در تعجبم طاها که خمیر مایش اک و صاف و ساده است چطوری دنبالش نیست .

طاها مثلا نام امام حسین رو می اریم میخاد گریه کنه ...

من به شیخ محسن گفتم نکنه من باعث دلزدگی طاها شدم چون طاها خیلی علاقه به اسباب بازی و کامپیوتر داره هر وقت منو صدا زده سعی کردم زود جوابش رو بدم اما هر وقت سراغم امده توی  نماز و عبادت بودم نکنه بدبینی بوجود آمده باشد.

همیشه معتقد بودم که هر کسی یک روزی داره بالاخره حتی اگر بزرگ بشه طرف عبادت نره کارش ندارم اگه خدا بخاد خودش میره تو مسیر ...

اما دیشب اتفاقی افتاد که منو و مامانش رو خوشحال کرد.

یک دفعه طاها گفت بابا جون من میخام وضو بگیرم نماز بخونم ..... اولش من موندم چه بگم سعی کردم یک وضوی سریع بهش بگم . 

بعد هم طاها گفت بابا بلند بگو تا منم تکرارا کنم .... خلاصه طاها یک دو رکعتی هم نافله اضاف خوند علیرغمی که من می خواستم زده نشه کمتر بخونه ... 

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 14:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم آذر 1390

اتفاقي غير منتظره

مدتها بود فكر مرا به خودش مشغول مي كرد كه اگر اتفاق بيفته چه تصميمي بگيرم. تا اينكه اين اتفاق افتاد و من بر دو راهي سخت قرار گرفتم به قران پناه بردم اول سوره توبه امد فهميدم راهم بر خطاست بايد توبه كنم مدت دو هفته در سكوتي دهشت بار گذشت هنوز تصميم نهايي نگرفته بودم كه دوباره استخاره كردم ايه ۸ سوره اسراء آمد "عسي ربكم ان يرحمكم و ان عدتم عدنا وجعلنا جهنم للكافرين حصيرا" يعني اميد است پروردگارتان به شما رحم كند هر گاه برگرديد ما هم برمي گرديم و جهنم را براي كافران زندان سختي قرار مي دهيم. جالبه آيه بعدش براي اينكه به من بفهمونه بي حساب نگفتيم آيه معروف "ان هذا القران يهدي للتي هي اقوم ..." آمده است. اول ماه محرم شد به آقاي دكتر مهدي پور دوست هم تفكر و صميمي كه براي فوق تخصص شهر آمل تحصيل ميكنه تماس گرفتم تنها كسي كه مي تونست دلايل قانع كننده منو راضي كنه و تفكرم را عوض كنه گفت بنا به فرمايش قرآن توبه كن ما هم توبه كرديم و از خدا عاقبت بخيري طلب كرديم. خدايا ما و نسل ما رو عاقبت بخير كن آمين.
نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 5:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم مهر 1390

طاها و مدرسه

 

 تصوير پايين اولين روز رفتن طاها به مدرسه است .مادرش قرآن آورد و من هم با سوره ناس و فلق و خواندن آيه الكرسي اونو تا مدرسه بدرقه كرديم.

حالا كه چند هفته اي از مدرسه طاها مي گذرد مشكلات ما و شايد بگوييم مسئوليت هاي ما بيشتر شده .

 متاسفانه در اين شهر بزرگترين مشكل ضعف فرهنگي است . اولش مي خواستيم ببريم غيرانتفاعي اما همه گفتند معلماش بازنشسته اند تازه بچه هاش هيچ فرقي با دولتي نداره بالاخره همه يك فرهنگند شايد كمي لوس و ننرتر  هم باشند.

هر روز طاها مياد ميگه يك بچه اي از كنارم رد ميشه منو هل داد يا زد.

يا ميگه آنقدر اين بچه ها صدا مي كنند كه من سرم درد مي گيره. بدتر اينكه هم معلم هم بچه ها لري حرف مي زنند و طاها كمتر مي فهمه .واقعيت اينه كه ما توي خونه از صداي بلند بدمان مياد موقع صحبت كردن تلويزيون را مي بنديم. يكبار بيشتر بچه ها رو صدا نمي كنيم   و ...

 اين رفتار بچه ها تو مدرسه رو طاها اثر بدي گذاشته .حرف شنويش كم شده .كمي خشونت بخرج ميده . ناراحت شدم به مادرش گفتم هرچه بافتيم توي اين مدرسه رشته شد.

•	سال 1390 كلاس اول مدرسه شهيد كرمي تل زالي

 

•	سال 1390 كلاس اول مدرسه شهيد كرمي تل زالي مستاجر منزل كربلايي تاوانه

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 5:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام شهریور 1390

خانم معلمي و خاله بازي محدثه

اين روزها كه محدثه همراه محمد طاها به جامعه القران براي يادگيري قرآن مي رود علاقه عجيبي به درس خواندن دارد برعكس طاها كه به التماس مي خوايم آيه روز قبل را تكرار كند .شايد دليلش سرگرمي هاي زياد طاها باشد كامپيوتر و بچه هاي كوچه و اسباب بازي چنان مشغله ذهني برايش درست كرده كه حوصله درس و بحث را نداره .شايد هم سنش كه تازه شش سال را تمام كرده و بيشتر بشه زمان آموختنشه

به هر حال نه به محدثه كه سر كلاس درس چنان شش دنگ حواسش به معلمه و مياد خونه ما رو ديونه ميكنه نه به طاها كه به زور يك كلمه تكرارا ميكنه .محدثه كيف مدرسه براي خودش داره و مدام دفترهاش رو توش ميزاره و درمياره نقاشي ميكنه برعكس طاها علاقه زياد به دوچيز داره يكي درس خواندن ديگري عبادت اما طاها تا حدودي بي تفاوته .اين رو مي نويسم كه ببينم آخر عاقبت به چه وضعيتي مي مانند.

اين يك طرف قضيه اما مطلب جالب تر براي ما اينه كه محدثه وقتي خونه مياد حركات معلم را مو به مو اجرا ميكنه .

خيلي علاقه به معلم شدن و تدريس داره . مثلا شروع ميكنه به راه رفتن تو خونه با صداي بلند ميگه سلام سلام سلام .... تا ده بار .اون هم سلام گفتن از نوع قشنگ و بامزه

كي از همه زرنگتره

كي از همه باهوشتره

كي حفاي ماماشو گوش داده

خوبيد سلامتيد

بخنديد

جيغ بكشيد

پاشيد

بنشينيد

يخشيد

 آبشيد

آ آ آفرين بَه بَه بهترين

حالا شعر امام زمانو با هم بخونيد " آقاي مهربونم ... درد و بلات بجونم ...نمي دونم كجايي ... مكه يا كربلايي ...

حالا دعاي سلامتي امام زمان رو مي خونيم " اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن صلواتك عليه و علي ابائه ...

 

با اشاره به همان تعداد تكرار خانم معلم ميگه " بجيد فَ " "بجيد فَ" ..." بجيد قل " "بجيد قل " ... "بجيد سلام عليكم "

 

  فصل جديد زندگي محدثه شروع عروسك بازي و خاله بازي محدثه است كه اين روزها شروع كرده

1390 منزل تاوانه بلوار قرني مستاجر بوديم دو سال وسه ماهگي محدثه

نكته جالب در اين دوران از زندگي بچه ها كه برام جالبه اينه كه طاها اصلا رغبتي به مسائل عبادي نشان نميده نه وضو نه نماز حتي اذكار ... برعكس محدثه بسيار علاقه منده كه با من نماز بخونه و چادر بزنه.عليرضا پسر عموي طاها در زمينه عبادي بسيار علاقه نشان ميده ميگه بابا منو ببر مسجد يا نماز را ياد گرفته و مكبر نماز ها ميشه ...

طاها برعكس محدثه طبع بلندي داره .مثلا اگر كسي چيزي به محدثه تعارف كنه بر مي داره و ميخوره اما طاها اصلا از كسي چيزي نمي گيره خيلي دنبال خوردني نيست اما محدثه دوست داره هر چيزي ببينه بخوره.

اينها را مي نويسم تا آينده بشود نتيجه گيري كرد.

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 4:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم شهریور 1390

حادثه ای تلخ در زندگی ما و طاها و محدثه

این وبلاگ اگرچه حوادث زندگی طاها و محدثه است و بیشتر به مطالب احساسی و هیجانی بچه ها می پردازد اما چاره ای از گفتن برخی حوادث ناگوار نیست .

در واپسین روزهای ماه مبارک رمضان در شب جمعه و در روز قدر پدر بزرگ طاها و محدثه دار فانی را وداع گفت.

شاید این حادثه برای بچه ها خیلی ملموس نباشد. اما برای ما خیلی سخت بود.

خانه پدر بزرگ به شدت به طاها و محدثه علاقه مند بودند. آنقدر که اگر زندگیشان را خراب می کردند یک بار اخم نمی کردند.

تمام امکانات و خریدها و سرگرمی ها برای طاها و محدثه فراهم می کردند .این در حالیست که هر هفته یا دو هفته یکبار ما آبدهگاه می رفتیم.

نکته ای که باید بنویسم تا به یادگار بماند لحظات اخر مرگ پدر بزرگ بود که طاها دستش را بوسید و از اطاق بیرون رفت اگرچه پدر بزرگ فقط نگاهش می کرد. و من سخت بر بی وفایی دنیا گریستم .

انصافا این مرد در ۸ سال زندگیم یک بار حتی یکبار با من اخم نکرد و حتی یکبار غیر از اقای حبیبی نگفت.

همه شهادت دادند که ایشان اصلا اهل دروغ و غیبت و کلک بازی و سخن چینی مال حرام نبود.این را خودش به من میگفت که من مال کسی را نخوردم.حتی یکبار که چشمش را عمل جراحی کرده بودیم و تا مدتها درد داشت این جمله را می گفت : اقای حبیبی من که کار بدی از خودم سراغ ندارم به کسی ظلم نکردم اینقدر درد می کشم " نشان از اطمینان خودش به اعمالش بود.

بدور از هیاهو ساده و مردانه زیست و در ماه پاکیها وداع کرد روحش شاد

 

نوشته شده توسط باباي محمد طاها حبيبي در 8:48 |  لینک ثابت   •